Monday, May 26, 2008

دیگه اگه واقعآ یه خدایی وجود داشته باشه، الآن باید یه سری به من بزنه .وقتشه

Thursday, May 22, 2008

ابر آمد وباز بر سر سبزه گریست
بی باده ارغوان نمی باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاک ما تماشاگه کیست

Monday, May 19, 2008

بیش از 2 ساله که کل زندگیمو تو یه چمدون شکلاتی رنگ می بینم..
بیش از 2 ساله که وقتی وسایلمو تو کمدا ، کشوها و...می بینم بهشون به چشم مشتری نگاه می کنم( با وجودیکه همشون مال خودم هستن) می خوام بهشون امتیاز بدم بر اساس دو معیار
(چقدر دوسشون دارم(رنگ، نقش،اینکه چند تا خاطره عزیز پشتشون خوابیده
چقدر وجودشون ضروریه
باید از بینشون انتخاب کنم ،جوری که تو یه چمدون جا بشن...آخه من مسافرم..تو همه شهرای دنیا غریبم...باید جا بشن ...فقط تو یه چمدون 30 کیلویی
تقریبا دیگه قطعی شد بین خودمون...داریم تمومش میکنیم
من از اون خسته ، اونم از من
عین اون رابطه های دو طرفه ای که تو ریاضی مدرسه داشتیم...یه علامت مساوی که یه فلش ناهم جهت دو سرش داشت...همونا که خیلی استادانه و با قدرت تمام اثباتشون میکردم و 20 می گرفتم

الانم دو طرفه بودن یه رابطه انسانی رو دارم اثبات می کنم بعدش چشمامو از ورقه بر می دارم ، سرمو بالا میارم و تو ذهنم میگم :تموم...همون کاری که سالها پیش سر امتحان میکردم

اجازه خانوم، من می تونم ورقمو بدم برم؟

Monday, May 12, 2008

خستگی مفرط روحی اجازه نوشتن را از من می گیرد
...خدایا کمکم کن

Thursday, April 24, 2008

امروز اینجا هستم ، سرزمینی زیبا در دل یک اقیانوس خیال انگیز
اما پر ازخشم ،گلایه وشاید نفرت...شبهایی را گذراندم که با وجود مهتابی بودن تاریک ترین شبهای تمام عمرم بودند
..از کجا باید شروع کنم نوشتن این همه د لتنگی را...و

Wednesday, April 23, 2008

#1
اینجا ایران نیست اما من از ایران آمده ام..
روزی که می آمدم برای دوستانم شعری خواندم از سهراب
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت
اینها را گفتم و رفتم ..