دیگه اگه واقعآ یه خدایی وجود داشته باشه، الآن باید یه سری به من بزنه .وقتشه
Monday, May 26, 2008
Thursday, May 22, 2008
Monday, May 19, 2008
بیش از 2 ساله که کل زندگیمو تو یه چمدون شکلاتی رنگ می بینم..
بیش از 2 ساله که وقتی وسایلمو تو کمدا ، کشوها و...می بینم بهشون به چشم مشتری نگاه می کنم( با وجودیکه همشون مال خودم هستن) می خوام بهشون امتیاز بدم بر اساس دو معیار
بیش از 2 ساله که وقتی وسایلمو تو کمدا ، کشوها و...می بینم بهشون به چشم مشتری نگاه می کنم( با وجودیکه همشون مال خودم هستن) می خوام بهشون امتیاز بدم بر اساس دو معیار
(چقدر دوسشون دارم(رنگ، نقش،اینکه چند تا خاطره عزیز پشتشون خوابیده
چقدر وجودشون ضروریه
باید از بینشون انتخاب کنم ،جوری که تو یه چمدون جا بشن...آخه من مسافرم..تو همه شهرای دنیا غریبم...باید جا بشن ...فقط تو یه چمدون 30 کیلویی
چقدر وجودشون ضروریه
باید از بینشون انتخاب کنم ،جوری که تو یه چمدون جا بشن...آخه من مسافرم..تو همه شهرای دنیا غریبم...باید جا بشن ...فقط تو یه چمدون 30 کیلویی
تقریبا دیگه قطعی شد بین خودمون...داریم تمومش میکنیم
من از اون خسته ، اونم از من
عین اون رابطه های دو طرفه ای که تو ریاضی مدرسه داشتیم...یه علامت مساوی که یه فلش ناهم جهت دو سرش داشت...همونا که خیلی استادانه و با قدرت تمام اثباتشون میکردم و 20 می گرفتم
الانم دو طرفه بودن یه رابطه انسانی رو دارم اثبات می کنم بعدش چشمامو از ورقه بر می دارم ، سرمو بالا میارم و تو ذهنم میگم :تموم...همون کاری که سالها پیش سر امتحان میکردم
اجازه خانوم، من می تونم ورقمو بدم برم؟
عین اون رابطه های دو طرفه ای که تو ریاضی مدرسه داشتیم...یه علامت مساوی که یه فلش ناهم جهت دو سرش داشت...همونا که خیلی استادانه و با قدرت تمام اثباتشون میکردم و 20 می گرفتم
الانم دو طرفه بودن یه رابطه انسانی رو دارم اثبات می کنم بعدش چشمامو از ورقه بر می دارم ، سرمو بالا میارم و تو ذهنم میگم :تموم...همون کاری که سالها پیش سر امتحان میکردم
اجازه خانوم، من می تونم ورقمو بدم برم؟
Thursday, April 24, 2008
Wednesday, April 23, 2008
#1
اینجا ایران نیست اما من از ایران آمده ام..
روزی که می آمدم برای دوستانم شعری خواندم از سهراب
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خک موسیقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می اید در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت
اینها را گفتم و رفتم ..
Subscribe to:
Posts (Atom)